♦️واقعه آن روز شوم وحضور گروه جهاد گران روحانی در فردوس نویسنده: سید حسین پناهی ساعت ۲۰/۲بعدازظهر شنبه ۶/۹/۴۷سیمای خوف انگیز بلائی بر قسمت وسیعی از جنوب شرقی خراسان بزرگ نازل گشته بود! درابتدا شایدبرای دولتی ها تصّور براین بوده است ،که زلزله ی شرق خراسان از حیث لرزه نگاری شدید تر از زلزله کاشمر ، کرمانشاه ، سنگچال مازندران،بوئین زهرای قزوین بوده است ! اما خسارات جانی و مالی در پی نداشته است ،امّابا گزارشاتی که هر لحظه ازمیزان خسارت زلزله در خضری و دشت بیاض وکاخک به مرکز می رسیده برای ایشان معلوم شده بود ،که زلزله ای ازهر جهت بمراتب شدیدتر ودر نتیجه مصیبت بارتر از زلزله سالهای گذشته بوقوع پیوسته است .درآنروز لرزه زلزله برشهر فردوس وروستاهای آن زودگذر بود ، مردم و ساختما نها در امان مانده بودند ، امّا دهکده های واقع در جنوب و جنوب شرقی شهر از گزند زلزله در امان نمانده بود ، تعدادی از ساکنان دهات جان سالم بدر نبرده بودند ،عده ای هم مجروح ودست وپا شکسته از عصر آنروز بجامانده بود ند ، نمازدگر آن روزبلندگوی مسجد جامع ساکنان شهررا برای رفتن به روستای چرمه می طلبید ،عده ای همان شب برای کمک رفته بودند ، می گفتند مجروحان زلزله روستای چرمه را همان شب برای درمان با آمبولانس شیروخورشید به بیمارستان فردوس آورده بودند ،شاید سی،چهل نفردست و پا وسر شکسته ،که روزبعد فقط خبر آوردن آنها در محله شنیده می شد .بقرارمعلوم سالن بهداری جانداشته ،تعدادی در سالن وتعدادی را درراهرو می خوابانند ،آن شب مقدمات باند وپانسمان انجام می شود وشبی آرام درکنار کادردرمان دلسوز می گذرد ، اما انگار تقدیر گونه ای دیگر رقم زده بود ، نزدیک ظهر یکشنبه دهم شهریور ماه روز نحسی برای فردوس و دهاتش بود ،این روز زلزله طوری دیگر ابراز وجود کرد ه بود،او می خواست تا در منطقه ای حادث شود که ازلحاظ موقعیّت طبیعی دارای نفوس فراوان و آبادیهای نزدیک به هم باشد ، آنروز دراینجا زلزله نه تنها خانه های روستائی را زیرورو کرده بود ، بلکه منازل و ساختمانهای محکم محله های شهر را که باخود قدمتی چند صد ساله داشتند واز زلزله سده های گذشته جان سالم بدر برده بودند را نیز ویران کرده بود ! درآنموقع گرد و خاک غلیظی هوای شهر را آلوده کرده بود ،انگار شب شده بود ، چشم دیگر جائی نمی دید ، همه جا ویران شده بود، صدای ضجّه وناله از تمام شهر بلند شده بود ، زنی فریاد می زد شوهرم زیر آوار زنده است نجاتش دهید ، آن طرف مردی بسر می زد زن و طفل یکماهه ام از بین رفتند ،کودکی برروی ویرانه ها نشسته بود ،انگاردرپی خواهر و برادر خودبود ، پدرومادرش گیج وگریان خاکها را با پنجه های دست زیرورو می کردند ! می گفتند پدری بربالای تلّی از خاک دست پسر بچه خودرا رها کرده بوده وخون می گریسته ، اوتلاش می کرده تا جسم به خون آغشته همسرش را از زیر خشت و کلوخ های بهم ریخته بیرون آورد ، وفریاد می زد ه بیائید کمک کنید همسرم زنده است ، امّا انگاردر جائی که همه گرفتار قهر طبیعت شده اند ، هیچکس قادر نبود به دیگری کمک کند !می گفتند مکتب خانه ای با هست و نیست خود بکام زمین فرورفته بودواز بچه مُلّائی هایش اثری بجای نمانده بود ،کل بِآخوند که خود جان سالم بدر برده بوده با تماشای حادثه خود نیز سکته می کند !محله های شهر بیک گورستان بزرگ تبدیل شده بود ! دورتادور فلکه شهردست وپا شکسته و سرشکسته و مجروح و مرده و نیم مرده چیده بودند، می گفتند بیچاره دکترهای حاضردر شهر نمی دانستند چه کنند ، هرآن فکر زن و بچه خود باشند ویا به معالجه زخمیها بپردازند ،زخمیها یکی و دوتا نبودند ، هرکسی بطوریکه می گفتند داد می زد آقای دکتر بدادم برس ، آقای دکتر مُردم ، آقای دکتر آخ سرم ،آقای دکتر &#۸۲۳۰;.! دکترها دستشان خالی بوده ،از پنبه و باند و قیچی و مرکورکرم خبری نبوده است ،همه زیر آوار رفته بوده ،مگر می شده با دست خالی جلو خونریزی مجروحین را بگیرند !بناچار باید پیراهن و زیر پیراهن خودرا جای باند ، تکه تکه می کردند وبرسر و دست زخمیها می بستند !و چه بسا می گفتند یکی از دکترها چنین کرده بود ! ولی مگر می شد با دویا چند زیر پیراهنی مشکل را حل کرد ؟پدران و مادرانی که روز قبل از زلزله ،برق زندگی در چشمانشان می درخشید ظهر آنروز در پی یافتن جسم مجروح ویا کشته شده فرزند خویش بودند ! درگو شه وکنار محله های شهر زنها ، بچّه ها ، پیر مردها و پیرزالها هریک در کناری افتاده وبه سرنوشت غم انگیز خود زار،زار گریه می کردند . بعدها می گفتند ظهر آنروز تعدادی از مردم چرمه هراسان به فردوس آمده بودند تا زن و بچه و پدر و مادر دست و پا شکسته خودرا که شب قبل برای مداوا در بهداری فردوس بستری شده بودند، ادامه دارد •┈┈••✵•𖣔•✵••┈┈•
دیدگاهتان را بنویسید